تبليغاتX
ميني مال هاي الف نون

ميني مال هاي الف نون

اينجا كامنتي تاييد نميشه درضمن

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 3:7  توسط احمد نظري  | 


الف)

رو دوش امیررضا که از قهرمانای سابق کشتی بود بالا و پایین می‌شد، مردم محل، از زن و مرد داد می‌زدن:"قهرمان دوسِت داریم". سرشو گرفت رو به آسمون و خدا رو شکر کرد، دستشو از ترس خوردن به خورشید پایین‌تر آورد. حلقه‌های گلو از گردنش درآورد و پرتشون کرد طرفِ جمعیت. یاد پدرش افتاد که همیشه مسخرش می‌کرد، دلش خواست مادرش زنده بود و این روزو می‌دید. یاد سختیایی افتاد که تو ماههای قبل کشیده بود تا امروز "قهرمان" صداش کنن. اشک تو چشاش جمع شد، آروم از رو دوش جمعیت اومد پایین، چهار گوشه منقل رو بوسید و به همه قول داد دیگه طرفش نره...


ب)

اه، بازم که این دستمال تواالتا تموم شده، مگه قرار نبود دیروز بخری ؟

- چقد غر می‌زنی، بیا، هنوز 30 صفحه آخر کافه پیانو مونده، جواب میده...


ج)

مردم 88، مردمی که میجنگن بی اینکه هیچ جایی، هیچ کسی، یا حتی تو هیچ کتابی، چیزی بهشون وعده داده شده باشه...


د)

بلند می‌شم، پاهامو به اندازه عرض شونه‌هام باز می‌کنم، چند بار زانوهامو خم و راست می‌کنم تا از آمادگی جسمانیم اطمینان حاصل کنم، دست راستمو با زاویه سی و پنج درجه نسبت به پهلوم باز می‌کنم، با آرنجم زاویه صد و بیست درجه تشکیل می‌دم، با انگشتای دست راستم قوس گردن می‌سازم، آفتابه قرمز نیمه‌پری که دست چپمه رو یکم به سمت پایین خم می‌کنم و خودمو برا جواب دادن به اولین آدمی آماده می‌کنم که بگه :" این نیز بگذرد "





پ.ن : دو و نیم سالم بود و داداش چهار سالم خودشو خیس کرده بود؛ مامان بوسیدش و بهش گفت ایرادی نداره. دلم خواست؛ حسودیم شد. همه آبی که تو تنم بود رو جمع کردم تا با نهایت فشاری که میتونستم خودمو خیس کنم. بابا که اومد مامان گفت بیا ببین  پسرت چه حماسه‌ای آفریده...

هنوزم هر وقت صحبت از حماسه میشه یاد همون قضیه می‌افتم. اگه نویسنده بودم یه کتاب برا بچه‌ها مینوشتم و تقدیمش می‌کردم به همه قهرمانایی که هیچ‌وقت حماسه‌هاشون کس دیگه‌ای رو خیس نمی‌کنه...

خودمم میدونم دو و نیم سال برای خاطره داشتن خیلی کمه ولی خواستم آبرو داداشم حفظ شه. اگه می‌گفتم چهارده سالم بود و داداش شونزده سالم خودشو خیس کرده بود؛ خلاصه سنی ازمون گذشته بود راضی میشدین ؟


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 2:1  توسط احمد نظري  | 


آیا اسرافیل می‌تواند برای درست نواختن «صور» تمرین کند؟نه خب سوال ِ بالاخره ..


پ.ن : دنیا پر شده از راننده‌های پیری که وسط چهارراها توقف کردن و محو تماشای یه گوشه‌ای از آسمونن. امروز يكي ديگشونو ديدم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 1:49  توسط احمد نظري  | 




شب – داخلی – آپارتمان کوچک مرد میانسال.

از خیابان‌ها صدای جنگ جهانی  به گوش می‌رسد. گروهی به کشتن عده‌ای دیگر می‌پردازند و آن عده‌ی دیگر نیز سرگرم کشته شدن به دست آن گروه هستند.

اگر منصف باشیم آپارتمان مرد میانسال در واقع اتاقی است که کتابخانه و حمام و توالت فرنگی و میز نهارخوری آن - بنا به اقتضای معماری جنگ‌های جهانی - بی‌هیچ دیوار جدا کننده‌ای تو همان اتاق است. بیرون از این اتاق و تو همه‌ی خیابان‌ها نیز اروپاست. (همانطور که رسم همیشگی جنگ‌های جهانی است.)

مهم نیست مرد میانسال چه ریختی دارد و چه پوشیده اما زن جوانی که با او وارد اتاق می‌شود بسیار زیباست و نم اشکی بر گوشه‌ی چشم دارد که حاکی از غم از دست رفتن رفتگان اوست. جورابش از رو یکی از ساق‌ها در رفته و لب‌هاش از شدت رُژ – تو این هیر و ویری جنگ جهانی – برق می‌زند. تنها ویژگی لازم به ذکر مرد این است که در سراسر این صحنه سیگار بی‌فیلتر گوشه‌ی لب دارد که دود آن به چشم‌هاش نمی‌رود و با وجود آن -  و احتمالاً به مدد دوبله‌ی خوب ایرانی فیلم – تمام کلمات را واضح بیان می‌کند.

زن    ممنونم که به من پناه دادین آقا.

مرد   هوم [مکث] می‌تونی امشبو رو تخت من بخوابی، اونجا.

زن    مزاحم‌تون می‌شم. اینجا کوچیکه. آخه خودتون کجا می‌خوابین؟

مرد   منم همونجا رو تختم می‌خوابم.

رژ زن – از تعجب یا هر چیز دیگر - کمی کمرنگ می‌شود.


پ.ن : حالتي خلسه با دردي گرم در بدن دارم . نه متعلق به ترك سيگار است و نه متعلق به عشقي دوباره . نه مال نعناي سر شب است و نه متعلق به خواب شانزده ساعته ي ديشب و امروز . تنها حالتي خلسه توام بادردي گرم است .  حسي كه راه گم كرده آمده توي چشمهايم از توي چشمهايم رفته توي كله ام بعد يك هويي ريخته توي نخاع به پايين . بيشتر نميتوانم توضيح دهم . فقط بدانيد يك حس كه من برايش برنامه اي نداشته ام مال من شده است .  آمده توي تختم . ميخواهد ماچم كند . تخته نرد هم بلد نيست حتما . تا صبح يادش ميدهم . يا برايش از مرلوپونتي چيزي ميخوانم. كمي دلم برايش تنگ شده . كمي دلم براي اينكه فردا نداشته باشمش تنگ شده از همين حالا . خب ديگر . من بروم برايش چاي بريزم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 0:8  توسط احمد نظري  | 


من درست نمی‌دونم کامران کدومه و هومن کدوم. وگرنه توضیح می‌دادم از کدوم بیشتر بدم میاد.



پ.ن : حتی آرسن ونگر هم ناخن میجوه . ماهایی که ناخن میجویم یه جامعه هستیم . یه جامعه به اسم جامعه ناخن جوندگان . ماها با اینکار احتمالا داریم تنهاییمون رو پر میکنیم . افراد این جامعه یه توجیه دارن که طبق اون ناخن جویدن ماها بهتر از ور زدنمونه . ولی من فکر میکنم عقربک و کولیت اولسراتیو نمیرزه به حرف نزدن . ماها باهوش ترین احمق های دنیاییم . ماها احتمالا داریم کمبود حرف نزدن یا تنها بودنمون رو با ناخن جویدن جبران میکنیم . یه عده با سیگار این کمبود رو جبران میکنن . در واقع ما داریم خلا حرف نزدنمون رو پر میکنیم . من که هم سیگار میکشم هم ناخن میجوم احتمالا خیلی حرف دارم . احتمالا خیلی تنهام . احتمالا همین روزا زمین و زمان رو بجوم . احتمالا خیلی خلا حرف زدن دارم . احتمالا همین روزا منو در حالی پیدا کنن که دارم تیر برقا رو میجوم . عین دارکوبا شاید . دارکوبا هم خیلی حرف دارن . خیلی تنهان . من هیچ وقت دو تا دارکوب رو با هم یه جا ندیدم . هیچ دارکوبی هم احتمالا منو با یکی دیگه ندیده . من خیلی دارکوبم . خیلی . 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 1:30  توسط احمد نظري  | 


+ بابا! بیا بریم پارک دیگه .. بابا؟


- پسرم بیا بشین پای تلویزیون تا مامان نیومده یه خاله شادونه ببینیم ..



+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:35  توسط احمد نظري  | 

 

گاهی طعم یک پُک سیگار


یا

عطری ناپایدار در خیابان

به سال‌های دور می‌بردمان

شاید همین‌ چیزهاست «تونل زمان»


+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 23:53  توسط احمد نظري  | 


- حیف شد ماه رمضون تموم شد. نه؟

(حمله حضار)
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 23:52  توسط احمد نظري  | 



الف)

دکتر گفت بقیه رو بیخیال، باید خودمُ با خودم مقایسه کنم، باید با گذشته خودم رقابت کنم. سه روزه دارم هر روز با دیروزم مسابقه میدم. هر سه روز بازی صفر صفر شده. نشستم بازیا رو آنالیز کردم، به نظر میاد دو تا تیم کاملاً تو یه سطحن و مهمتر از اون هیچ کدوم از تیما گلزن ندارن...


ب)

راننده می گوید: "بی آزار است. چند ماه پیش یک هو پیدایش شد."

مرد، پابرهنه، کت و شلوار به تن ، زیر باران سرد پاییزی خیابان را بالا و پایین می رود و آب از مو ها و چانه اش می چکد.  نزدیک تر که می آید، می شنوم که انگار با خودش حرف بزند، با چشمانی سرخ و  خیس می گوید: "دخترکم کو؟ جسدش را کی دیده است؟"


ج)

مرد، بازوانش  را از پشت دور زن که کز کرده رو به جلو، هق هق می کند و شانه هایش تکان می خورند، حلقه می کند، دهانش را بیخ گوش زن می گذارد، لاله ی گوشش را  به نرمی می بوسد و با صدایی بم زمزمه می کند: "من همین جا کنارت هستم. هیچ کجا نخواهم رفت" و زن را محکم تر بغل می کند. بعد، مکثی می کند، چشمانش گشادتر می شوند و می گوید: "من باید بروم مستراح" و دست به تنبان از اتاق می دود بیرون. زن فین محکمی توی دستمال خیس توی دستش می کند و با پشت دست ریملش را که راه افتاده روی گونه اش پاک می کند. صدای گوز بلندی به گوش می رسد.


د)

غول سال خورده با نوک چنگال های بلند تیزش  پشت گوشش را خاراند، از پشت ابروهای سپید پرپشتش چشمان روشن دودو زنش را به دخترک کوچولوی مو بلند که کنارش روی کنده ی درخت نشسته بود دوخت و گفت: "چطور تو از من نمی ترسی دختر جان؟ همه از من می ترسند."
دختر کوچولوی مهربان موهای بلوندش را پشت گوشش گذاشت، لبخندی به غول زد و گفت: "چون آن ها همه فکر می کنند تو بدی. ولی من باور نمی کنم"
غول پیر لبخند غمگینی زد و گفت: "باید بکنی" و بعد با یک حرکت نرم خرخره ی دخترک را برید، و همان طور که خون تازه ی سرخ توی صورتش می پاشید، سوت زنان شکم دخترک را درید و اندرونش را بیرون ریخت و بعد جسد را گذاشت روی کولش تا ببرد برای زمستان نمک سودش کند.


پ.ن :تازگیا شیوه نوشتارم تغییر کرده . نمیدونم . بد شده خوب شده. اینا برام اهمیتی ندارن . یعنی اینکه توی ساختار مانترا یا مینی مال یا هایکو میگنجه یا نه . اصا دل و دماغ واسه این کارا و حفظ این اصول ندارم . هی نیاین گیر بدین که اینا مینی مال نیستن . نیاین لطفا. حالم خوب نیست اصا .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:5  توسط احمد نظري  | 

به فرزندانتان خفه شدن را یاد دهید. آنها خودشان حرف زدن را خواهند آموخت یا برعکس... 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 0:59  توسط احمد نظري  | 

این روزها ذهنم ده برابر پرتردد تر از کاسه توالت است .



پ.ن : توو راه بودم که یادم افتاد یکی از دوستام - به قول خودش - فیلم معناگرا میخواست . با اینترنت گوشی داداشم آن شدم که قبل از اینکه توو راه کشته شم یه سری از فیلمهای این دستی که تا حالا دیده بودم و دوسشون داشتم رو براش اینجا بنویسم . شمام اگه چیزی به نظرتون از قلم افتاده بود بگین من بنویسم اینجا.

1- اثر پروانه ای

2- بلوار مالهالند

3- بزرگراه گمشده

4- مخمل آبی

5- 2001 ادیسه

6- کله پاک کن

7- ئی تی

8- پرتقال کوکی

9- سرگیجه

10- سولاریس

11- دره سر سبز من

12- استاکر

13- مگنولیا

14- فیلمهایی که داستین هافمن هم توشون بازی میکنه به خاطر سلیقه هافمن حتما فیلمهای متفاوتین .

15- سه گانه آبی سفید قرمز از کیشلوفسکی

16- زندگی دو گانه ورونیکا

17- محله چینی ها از پولانسکی

18- مرد مرده از جارموش

19- محدوده کنترل از جارموش

20- گلهای پژمرده از جارموش

21- افسانه هزار و نهصد از تورناتوره

22- همه فیلمهای جیم جارموش ، برگمان ، درایر ، دسیکا و تارکوفسکی و هر نمایشنامه ای از آرتور سی کلارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 21:39  توسط احمد نظري  | 


حتی بستنی هم نمیتونه بشریت رو نجات بده .. و شربت حتی


پ.ن : آیا از گرمای تابستان رنج میبرید ؟ آیا زیر بغلتان بوی سگ گرفته ؟؟ خب من پیشنهاد میکنم بیشینین توو خونه و پشت سر هم اهنگ های اینا رو دانلود کنین : 1-اعظم اعلی  2-اشتراوس  3-چایکوفسکی  4-جیمز لست

و اگه رمان کمدی تلخ دوس دارین اینا رو بخونین :

زیر تور نوشته‌ی اریس مرداک - مخمصه نوشته‌ی جوزف هلر - در انتظار مهاتما نوشته‌ی آرکی نارایان - سرگذشت تام جونز نوشته‌ی هنری فیلدینگ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 1:59  توسط احمد نظري  | 

و از جمله مشکلات ما این بود که نسبت بخش خوردنی آلبالو خشکه به هسته اش یک به ده است، که با تلاش های دانشمندان جوان ما، این نسبت بر عکس شد.


پ.ن : " جین ایر " نوشته شارلوت برونته     ، "غرور و تعصب" نوشته جین آستین ،      "مراتع لندن" نوشته‌ی مارتین امیس ، "یوگنی آنگین" نوشته‌ی الکساندر پوشکین ،     "مزرعه سرد آرام‌بخش " نوشته‌ی استلا گیبونز  ، "عصر معصوميت" از وارتون و   "روسپیان غمزده من " از مارکز .. اینا رو اونایی بخونن که حال و هوای عاشقانه های تلخ دارن ... . بچه هایی که تهرانن میتونن از دستفروشی های میدون انقلاب یا خیابون توحید پیداشون کنن . چاپ اکثرشون مال قبل  57 هستش...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 4:24  توسط احمد نظري  | 

مرضیه

خانم مرضیه وحید دستجردی

دکتر وحید دستجردی

وزیر بهداشت و آموزش پزشکی کشور

معاون رییس جمهور در امور بهداشت و سلامت جامعه


بیانگر پنج جور جریان فکری مختلفن ...


پ.ن : ماهاگونی از برتولت برشت رو از دست ندین . و همچنین کله پاک کن از دیوید لینچ رو ببینین . بزارید یه کم قابل تحمل بشین . لطفا "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 1:10  توسط احمد نظري  | 

زمانی رو به یاد میارم که تمام ناشرها ناشر برگزیده‌ی سال هفتاد و پنج بودن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 14:9  توسط احمد نظري  | 

چی میخورین اینقد میرینین ؟ بگین مام بخوریم خب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 1:35  توسط احمد نظري  | 

مجری : از چه زمانی فهمیدید با ایشان مشکل شخصی دارید ؟

احمد نون : تا سن نوزده سالگی من شخصا با ایشان مشکل نداشتم . تا اینکه در نوزده  سالگی مشکلات من با ایشان شروع شد .

مجری: اولین مشکل شخصی شما با ایشان چه بود ؟

احمد نون : ایشان دستور دادند تا تمامی کسانی که نوزده سال دارند را بیندازند توی دانشگاهها . و ما حدودا چهار صد هزار و دویست و سی و هفت نفر بودیم که با ایشان مشکل شخصی پیدا کردیم .

مجری : آیا برای مشکلتان هم چاره ای اندیشه کردید ؟

احمد نون : بله . بنده گریه کردم .

مجری : و مشکلتان حل شد ؟

احمد نون : فعلا نه .

مجری: و اگر مشکلتان حل نشود چه میکنید ؟

احمد نون : اعتراض میکنیم

مجری: دقیقا چه کار میکنید ؟

احمد نون : میرویم زندان ..

مجری: خودتان تنها؟

احمد نون : نه. احتمالا دو میلیون و صد و بیست و سه هزار و 437 نفریم .

مجری: آیا باز هم مشکل شخصی پیدا کردید؟

احمد نون : بله . میخواستیم برویم خارج ولی من و سه میلیون 657 هزار و صد و سیزده نفر دیگر مشکل سربازی داشتیم و با ایشان به مشکل برخوردیم .

مجری: مشکل دیگری هم داشتید ؟

احمد نون : تقریبا خیر. فقط چند بار دستور داده شد به ما حمله کنند و از چند نفرمان هم تست گرفتند که قبول شدند و به عنوان سرعت گیر سرچهارراهها مشغول انجام وظیفه اند .

مجری: فکر میکنید چند نفر دیگر با ایشان مشکل شخصی داشته باشند ؟

احمد نون : حدودا 28 تا 33 میلیون نفر .

مجری: آنها الان چه کار میکنند ؟

احمد نون : دقیقا نمیدانم . فکر میکنم دنبال کار میگردند .

مجری: جمله پایانی برای جوانان. نصیحتمان نکنید ..

احمد نون : قبل از اینکه بمیرید زندگی کنید ..



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 3:47  توسط احمد نظري  | 

ايستگاه حقاني پياده شدم...
پله‌هاي سمت پارکينگ طالقاني رو اومدم بالا.
يه‌ پيرمردي  داشت از لاي فنس‌ها ميشاشيد.

رو کرد به جمعيتي که از پله‌ها ميومدن بالا. 

گفت : شمام بشاشين. ديگه هيچ‌کاري جز شاشيدن ازمون برنمياد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 14:50  توسط احمد نظري  | 

من : یه پاکت مابرلبرو میدی؟

فروشنده : میخوای بکشی؟

من : پس نه ‍! میخوام باهاش دسته های ده تایی و یکان و دهگان بسازم مرتیکه خر ؟



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 16:39  توسط احمد نظري  | 

نیروی انتظامی هستم .

بَـــَـــَـــَـ بــــــــــــو ... بَـــَـــَــ بـــــــــو ... بَـــَــ بــــو ... بَـــَــ بــــو ...  بَــ بـو ... ببو .. ببو ..

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 14:19  توسط احمد نظري  | 

آیا تیمم با خاک روی مانیتور حرام است ؟

+ نعوذبالله چند اینچ است ؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:43  توسط احمد نظري  | 

گاهي براي ماه، فانوسي روشن کنيد.. شايد او هم دلش ستاره اي بخواهد..
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 14:41  توسط احمد نظري  | 

یه داستان گذاشتم ادامه مطلب دوس داشتین ، میخونینش ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 6:30  توسط احمد نظري  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 10:1  توسط احمد نظري  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 4:31  توسط احمد نظري  | 

بعد از جمهوري اسلامي بزرگترين ظلمي که در حق بشريت شده ، محسن حاجيلوئه. شک نکنين يعني..
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 3:25  توسط احمد نظري  | 

قبل از برخورد با بدحجابي به نظرم باهاس با اين گربه ها که جلو چش ملت جفت گيري ميکنن مقابله کنن.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 3:20  توسط احمد نظري  | 

با خاک هم آغوش شوي ميفهمي/ از حرف پر از گوش شوي ميفهمي/ درد و دل يک کتاب را در قفسه/ هر وقت فراموش شوي ميفهمي/
+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 23:33  توسط احمد نظري  | 


-من: چته؟ 

 -سعيد:بهم ظلم شده..

-من: سخت نگير. جهنم پره از آدمايي مثه تو..

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 23:23  توسط احمد نظري  | 

1-

و از جمله مشکلات ما این بود که نسبت بخش خوردنی آلبالو خشکه به هسته اش یک به ده است، که با تلاش های دانشمندان جوان ما، این نسبت بر عکس شد.



2-

- سلام. مي‌تونم بپرسم كه تفريح شما بعد از يك روزِ كاريِ سخت چيه؟

- فُحش قربونت برم، فُحش. با خانمم مي‌شينيم به ايل و تبار هم فُحش مي‌ديم از لحاظ روحي سبُك مي‌شيم. مي‌گن بعد از گل‌گاوزبون براي اعصاب خيلي عالي‌يه.


3-

یه مثال بارز اینکه انتروپی جهان رو به افزایشه اینه که خونه ما هیچ وقت جمع و جور نمیمونه. از یه طرف جمع میکنم ، از یه طرف خودش به خودی خود دوباره بهم میریزه.


4-

بسه دیگه این قدر از من نقل قول نکنید.

- دکتر شریعتی


5-

همونی که می‌گفت خداجان بین این بلاهایی که نازل می‌کنی یه ویرگول بذاری بد نیست!


6-

- مي‌بخشيد خانم، مي‌تونم بپرسم خانواده‌ي شما توي تعطيلات چه كار مفيدي انجام مي‌ده؟
- من و مامانم تو خيابونا دوچرخه‌سواري مي‌كنيم، دو نسل آدم پُشت سرمون بوق و سوت مي‌زنن. بابامم با پرايد تعقيب‌مون مي‌كنه.


7-

+ دولت اینهمه بنزین رو چه طور تامین میکنه ؟

-  موتور بگیر را میندازه .


+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 1:0  توسط احمد نظري  | 

امکانات وب